<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روز دلتنگی...</title>
<link>http://mahay.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های یک ذهن سنگین...همین!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 02 Feb 2008 18:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بالاخره باید پایین رفت!</title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>         &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm1.static.flickr.com/53/149361690_dfc84b4886.jpg?v=0&quot; align=baseline border=0&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خ&lt;/FONT&gt;م&lt;/U&gt; شد و پایین را نگاه کرد.حساب کرد تا آن پایین چند ثانیه طول می کشد؟...۱۰ ثانیه؟ یا کمتر؟...شاید هم بیشتر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد برگشت و راه پله را نگاه کرد ...چند تا پله آمده بود بالا؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سالش بود؟ ای بابا پس آسانسور برای چیست؟ چند بار خندیده بود؟ چند بار گریسته بود؟ تازه آهنگ هم دارد! آسمان شب را نگاه کرد. چند تا ستاره میدرخشید؟ چند بار گفته بود لعنت به زندگی؟ گاهی برای تفریح هم میشود زنگ اضطراری اش را زد...! چند بار گفته بود خوشبخت ترین آدم روی زمین ام؟!! چند بار فردا صبح را بی انتظار مانده بود؟ فکرش را کرد که چه لذتی دارد تو چشم های نگران همسایه نگاه کردن که آخ ببخشید دستم به زنگ اضطراری خورد! چند دفعه صبح که بیدار شده بود موجی از غم و سنگینی خفه اش کرده بود که باز هم .....باز هم ...باز...هم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خم شد و پایین را نگاه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله...۱۰ ثانیه...و بعد فکر کرد  اولین کسی که برای آخرین بار دوست دارد نگاهش کند که باشد؟و بی شک گفت او...او و تمام او هایی که مدام و بی انصاف سه حرف را تکرار کرده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کرد کاش آن لحظه فقط آنی زنده می ماند و به چشمهایش خیره میشد که همین را می خواستی؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیم اش را گرفت.زندگی خیلی غم انگیز بود.خیلی....و آماده شد و چشمانش را بست.و بعد...۱،۲،۳،۵،۶،۷،۸،۹،...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرفه ای کرد و ادامه داد...۱۰،۱۱،۱۲....تمام پله ها را که بالا آمده بود یکی یکی پایین آمد.عجب راه پله طولانی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۳۲ صفحه درس نخوانده، ظرف های نشسته شام، و بازنویسی صورت جلسه های هفته پیش برای صبح.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جانش که از آن بالا خودش را پایین انداخته بود ۱۰ ثانیه هم طول نکشید که پایین برسددرست ۸ ثانیه و ۰.۲ اش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی جسم هنوز ۵/۱ پله ها را هم، پایین نیامده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: این نوشته صرفا یک داستانک می باشد و فاقد هر گونه ارزش دیگریست.گفته باشم!&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Feb 2008 18:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیدار شو آرزو...</title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>چراغها را خاموش کردند و شروع شد...وحشتناک ترین صدایی که در تمام عمرم شنیده بودم.به وضوح حسش میکردم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه ای آنقدر برایم حقیقی جلوه کرد که برگشتم و دیوار سینما را نگاه کردم ببینم فرونریزد...و آنگاه ترس از زلزله را وجدان کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد که زلزله تمام شد خود را تا آن لحظه ای که اجبارا بیرون رفتم زیر آوار حس میکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیلم عجیبی بود.عجیب...عالی...سنگین از نظر حسی و...! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بیدار شو آرزو&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; کار &lt;FONT color=#ff6600&gt;کیانوش عیاری&lt;/FONT&gt; با بازی &lt;FONT color=#666666&gt;بهناز جعفری&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#666666&gt;مهران رجبی&lt;/FONT&gt; که ۸ ،۹ روز بعد از زلزله بم کار ساختش شروع شده بود. صحنه ها واقعی بود و همین بر تاثیر گذاری فیلم می افزود.فیلمی که کارگردان تیزبین و آماده اش را بیشتر از پیش برایم عزیز کرد.هرچند ته مانده اعصابی که برایم مانده بود را به یغما برد اما فیلم ارزشش را داشت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همان لحظه ای که دختر فیلم خود را از زیر آوار بیرون کشید و فیلم در تاریکی و رعب و هراس آغاز شد...در تمام آن صحنه هایی که مرد فیلم برای یافتن دخترکش از زیر آوار مستاصل از مادر زیر آوارش که تنها کور صدایی بیرون می داد جای دخترکش را می پرسید...تمام آن صحنه هایی که کودکان در کنار پای اجساد بیرون مانده از آوار ناله مادر پدر سر میدادند...در تمام این صحنه ها انگار کسی روحم را مدام گره بزند...و این حس تنها برای من نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://saye-339.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#33cc00&gt;سایه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  که کنارم نشسته بود آنقدر در صندلی فرو رفته بود که گفتم الان است بیفتد روی زمین و دیگر حجم فیلم آنقدر اذیتش کرد که تمام شدنش را تاب نیاورد و خاموش خداحافظی کرد و رفت.&lt;A href=&quot;http://cold-hell.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;سحر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; هم که از اصوات خدا و وای و حرکت دستانش می فهمیدم انگار دارد با فیلم و با زلزله مبارزه می کند.از پشت سر هم که صدای آه و گریه و یا حسین به هوا بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اواسط فیلم که مجبور شدم سری به بیرون بزنم و وقتی از سالن بیرون آمدم متوجه تپش قلبم شدم و اینکه چقدر از داخل دارم میلرزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای که چقدر بی خبر از وحشت زلزله بودیم ...چقدر از دردی که بم را فرا گرفته بود دور...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دور دور دور...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما فکر می کنیم که درک میکنیم.فقط فکر می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و معلم به بچه ها گفت همه چیز را از ذهنتان پاک کنید و دوباره آغاز کنید و تخته پاک کن را بر تخته سیاه ترک خورده کشید و زندگی ...لابد شروع شد!!! چاره ی دیگری نبود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن-۱ : فیلم اکران عمومی نداشته.ما هم در جلسه&quot; آیینه های روبرو &quot;که توسط حوزه هنری استان برگزار شد با حضور کارگردان فیلم ،کیانوش عیاری و بازیگرش، مهران رجبی ، آنرا تماشا کردیم و به واقع اگر شوخی ها و بذله گویی های مهران رجبی نمی بود سخت میشد از آن حس و حال سنگین درآمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیدا کردید فیلم را از دست ندهید.فضای جدیدی را در درونتان باز خواهد کرد.قول میدهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن-۲ : مرا در &lt;A href=&quot;http://negahane.com/&quot; target=_blank&gt;نگاهانه&lt;/A&gt; بخوانید با موضوع پیوند اعضا.&lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;قسمت جامعه ، دومین مقاله&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ خب دیگه.هرکاری دلیلی داره.ولی شما نپرسید.لطفا...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Jan 2008 21:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نبودنت</title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>دونه دونه شمع ها رو تو برف روی زمین فرو می کردن و زیر لب چیزایی می گفتن که واسه خودشون بود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چن سال گذشته از نذر من و تو؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرسال شب تاسوعا جلو مسجد طوبی وایسیم و باهم شمع روشن کنیم.هیچ وقت تو اون لحظه به چشات نگاه نکردم.چون می دونستم مثل چشای خودم خیسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی بود تو اون شمع های کوچیک و معمولی...تو اون سوختن های آروم و بی صدا...تو اون نذر های ناگفته...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما از اون محل اسباب کشی کردیم ...تو از این شهر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چن تا کوچه بین من و تو فاصله بود؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند کیلومتر بین من و تو فاصله هس؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاله مریم ات داشت منو با خودش می برد خونه ظریفه...اون خونه کاه گلی ته اون کوچه ی تنگ.آش نذری ظریفه هم دلتنگم میکرد که نبودی تو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 456px; HEIGHT: 455px&quot; height=500 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm1.static.flickr.com/133/394495707_78ac1da7f2.jpg?v=0&quot; width=456 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال شمع روشن نکردم.با اینکه حرفای تو دلم بیشتر از همیشه بود...خیلی بیشتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jan 2008 09:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میان رفتن و ماندن </title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>این شبها آهنگ یا حسین های هیئت ها موسیقی بم اتاقم شده است.آهنگی که گویی جایی ناشناخته از دلم را میلرزاند و رسوب های فراموشی را در سراشیبی بخشش فرو می غلتاند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این بزم سیاه شهر...با این آوای یا حسین(ع) و یا اباالفضل(ع)...در این سیمای هر چند آمیخته با تخیلات و اوهامات...گم شدن را دوست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه فراموش کنم مها هستم ۲۲ ساله از تبریز...تبدیل شوم به هیچ کس لازمان از ناکجاباد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دل بسپرم به آوایی که گویی بی تغییر با هوای زمین آمیخته و قصد جدایی ندارد...من هم به تاریخ بپیوندم و در آن شب غریب میان رفتن و ماندن...راهم را بیابم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما صدا واضح تر از آنست که ۱۵ قرن از آن بگذرد...انگار کسی بر آن آوا تازه خوانی کرده و آن اصوات مقدس را بر گوش باز بسته ما مکرر زمزمه کرده است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;هل من ناصر ینصرنی&lt;/FONT&gt;...هل؟....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا کسی هست یاری کند مرا؟...آیا...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ینصرنی؟....آی ی ناصران مدعی ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنانکه نامه نوشتید و مهر کردید پایش را...اینک به غریبی می خوانم شما را...من...&lt;FONT color=#00cc00&gt;نماینده خدا بر زمین&lt;/FONT&gt;...کسی هست به یاری من بشتابد؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور نکردنیست...کسی نیست...اجابت کننده ای پاسخ نمی دهد...نه حرف ۱۵ قرن پیش نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا در این زمان...در این مکان...اینجا که من همان مهای ۲۲ ساله از تبریزم...اینجا کسی به انتظار پاسخ بی قراری می کند و اگر آن زمان لاقل ۷۲ نفر بودند تا پاسخ دهند دعوت حجت خدا را...اینجا کسی نیست که تا ۳۱۳ را تکمیل کند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه که چه خرده میگیریم بر اهل کوفه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما که در نان داغ و آب یخ و نرمی رخت خوابمان...در هجوم رنگهای مه گرفته ی دنیایمان...در این بر عبث پاییدن خواسته ها و داشته هایمان غرق بودیم و خود را به تغافل، اسیر زندگی کرده بودیم...هه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویی حتی در این زمان که نوای کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا از در و دیوار میریزد بازهم نمی شنویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویی صدای همین سنج ها و طبل ها هم...های های گریه ها و نوحه ها هم درست مثل پرده ای بر سنگینی گوش گرانمان کشیده شده و ما را در عمقی فرو میبرد که هر لحظه دورتر و دورتر میشویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای...اگر امشب همان شب است...من چه خواهم کرد...صبح فردای من آیا خواهد دمید؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و میان رفتن و ماندن باید انتخاب کرد...فرصت کم است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 458px; HEIGHT: 329px&quot; height=670 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aviny.com/Occasion/Ahlebeit/ImamHosein/Moharram/86/muharram_wallpaper.jpg&quot; width=757 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه انتظار عظیمی نشسته بر دل ما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این الطالب بدم المقتول بکربلا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jan 2008 21:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نا نوشته ها...</title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نا نوشته ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی که سرنوشت زمین را نوشته اند        لرزیده اند ، نام تــو را نوشته اند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به فصل عطر وجودت رسیده اند       هر هشت باب باغ خدا را نوشته اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در شرح چشمهای تو با خون ارغوان         خورشید را مسافر دریا نوشته اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در سطـر های آن مصــحف غریــب            با نقطه چین سرخ معما نوشته اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از رعشه های پنجه ی آن کاتبان نور          احساس می کنم که چه ها ...نانوشته اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i15.tinypic.com/73me2ch.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا قتیل العبرات...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه در این دل موج می زند سیاهی است...شرمنده ام ! به سیاه غمت مبدل نما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;+ لحظه های دل شکستگی منو هم دعا کنید...خیلی محتاجم...خیلی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jan 2008 17:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بادکنک زرد!</title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://l.yimg.com/www.flickr.com/images/spaceball.gif&quot; align=baseline border=0&gt;می پرسی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;حالا چطور ...حالا چطور نگاه می کنی؟...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عینک را که روی میز است به چشم می زنم و می گویم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;حالا رئال...از پشت این شیشه ها...تنها رئال...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;می پرسی تفاوت...فرقی کرده دنیا؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خنده ی کوتاهی می کنم و می گویم...اووووف ف سوال های مسخره نپرس...تفاوت؟...کدام تفاوت؟...همه چیز مثل همیشه است همه چیز...مگر دنیا چه خبر است مه آلود مثل همیشه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سر در گمی میان دیدن و ندیدن...همین!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;می پرسی پس بودن یا نبودن آن خاطره ها...آنها کجای ذهنت را اشغال کردند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سر را تکیه می دهم به پنجره ی بخار گرفته، از نفس هایم تر می کند و آن سویش لحظه ای آشکار و لحظه ی بعد دوباره محو...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;زیر چشمی نگاهت می کنم و می خندم و نفس عمیقی می کشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ـ خب؟!!...نکنه بازهم منتظر پاسخی...؟ خب باشه جواب می دم اونجوری نگام نکن دلم می ریزه...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گاهی فک می کنم تمام خاطره هامو باید به هم ببافم و بعد ازشون یه طناب محکم و کلفت و بلند درست کنم بعدش برم و تنومند ترین درخت ذهنمو پیدا کنم و ازاون طناب یه تاب ببندم.بعد بالش صورتی که موقع هجوم خاطره ها سرمو بردم توش و پره اشکای شور خشک شده مه ، بذارم زیرم و اونوقت تاب بخورم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اووووو...برم و بیام... برم و بیام....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خب ببین آدم دلش یه جوری میشه وقتایی که شتاب اومدن و رفتن زیاد میشه...انگار که بخواد بریزه...من عاشق اون ریختن دلمم...هرچند می ترسم و ریز، یه آخ هم می گم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;_ هیییی...معلومه چی میگی؟...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;_ اوه صدا نکن ...دارم تاب می خورم تو اگه منو دوس داری، &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بیا هلم بده...اونقد که بتونم اون ور دنیا رو ببینم...اونقد که ته گردی زمینو پیدا کنم ...اونقد که ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آاای ی...تو چرا چشات خیسه؟...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پا میشوم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;جلو چشمهایت پالتویم را می پوشم شالم را سر می کنم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و می گویم : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خداحافظت عزیزم !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پاسخ های من به درد تو نمی خوره...تو منو نمی شنوی...چطور که هیچ وقت نشنیدی...هیچ وقت. البته تقصیر تو نیست یادم نمی یاد کسی منو شنیده باشه !!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;واااای بادکنکی...وایسا من یه بادکنک زرد می خوام !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آهاااای ی ی ...بادکنکیییییییی....&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://l.yimg.com/www.flickr.com/images/spaceball.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 468px; HEIGHT: 375px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm2.static.flickr.com/1188/572481203_0a97b0cef6.jpg?v=0&quot; width=473 align=baseline border=0&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2008 12:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما هنوز هم یک خانواده ایم...</title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>مادر همین که از سر کار بر می گردد جزوه هایش را باز می کند و برای امتحانات دانشگاهش آماده می شود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزیست از ناهار و شام خبری نیست.همه اش دستپخت های شور و بی نمک خودم است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر مثل همیشه خانه پیدایش نیست.کار و جلسه و ...!!! خانه هم که می رسد چون مادر را مشغول میبیند آرام دفتر کتاب هایش را باز می کند  و می نویسد و می خواند و گاهی که حوصله اش سر می رود مثل بچه ها قهر می کند و می رود می خوابد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهر هم مدام دارد روی وایت برد من ، معادلات دیفرانسیل حل می کند یا با آن کتاب برنامه نویسی اش ور می رود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانه شبیه قرائتخانه ها شده... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرام و در سکوت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من که همیشه شیفته ی آرامش و سکوت ام گویی این سکوت چند روزه آزارم می دهد که مادر را مجبور به حرف زدن می کنم ، سر به سر خواهر می گذارم و دادش را به هوا بلند می کنم و با پدر دو بدو می کنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما گویی این سکوت شکست ناپذیرتر از این حرف هاست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بزرگترین دلخوشی ام همان چای ۱۱ شب است که حداقل همه گرمی چای را به گرمی چهار نفری بودنمان پیوند بدهیم و روز مره هامان را هر چند کوتاه و معمولی برای هم تعریف کنیم و آخ که چه لذتی دارد زیستن های ساده و گرم دوست داشتنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هنوز هم یک خانواده ایم گرچه در ساعتهای دور از هم! گرچه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 467px; HEIGHT: 334px&quot; height=334 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm3.static.flickr.com/2050/1884222271_91851acd13.jpg?v=0&quot; width=499 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ روز خانواده ی شما هم گرامی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jan 2008 10:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ذکر او رمز گشایش است...</title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>چشمانم را بستم و زیر لب گفتم یا علی...گفتم یا علی!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست بعد از آخرین پستم پسورد وبلاگم را عوض کردم.بعد هم طوری شد که تصمیم گرفتم وبلاگم را برای مدتی تعطیل کنم.آمدم تا پست خداحافظی را بنویسم و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رمز را که زدم باز نکرد...بلاگفا گفت اشتباه است! و من هزار بار که رمز را نوشتم همین یک جمله...اشتباه وارد کرده اید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسورد ایمیل خصوصی را هم یادم رفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم امتحانات و هم دلایل دیگر باعث شد نت را تعطیل کنم تا به امروز عصر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای اتاق وبلاگی ام تنگ شده بود...از اینکه کلیدش را گم کرده ام...پشت میز نشستم و خوب فکر کردم.روزهای قشنگی را پشت سر گذاشته بودم.عید غدیر امسال بهترین و پربارترین غدیری بود که داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلاگفا را باز کردم و زیر لب با امیر مومنان،با مرد تنها، با علی (ع)  زمزمه کردم و خواستم.بعد پسورد را نوشتم و ورود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز شد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین راحتی...تمام اشتباه من در فونت فارسی و انگلیسی بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اینبار ذکر یا علی ، تمام آنچه در این مدت فراموش کرده بودم ، یادم آورد.و این چنین تقدیر ننوشتن من به سرانجام نرسید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من تصمیم گرفتم بازهم بنویسم ، هرچند متفاوت از قبل...و این بار آغاز با علی (ع) بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار در سالگرد غدیرت ، من هم با تو بیعت تازه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار دست تولی بدهم ... اما خودت دعا کن از آنهایی نباشم که فقط در عرض ۷۰ روز به فراموشی سپردند تمام آنچه دیده بودند و شنیده بودند و تو را با تنهایی همیشگی ات بازهم تنها گذاشتند آنهم برای ۲۵ سال...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم دیر آمده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در غدیر آمده ام!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#33cc00&gt;علی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; بود... و ما چرا نفهمیدیم؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و او &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;علی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; است... و ما چرا نمی فهمیم؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; + سلام!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Dec 2007 20:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاغذ ،قلم، سیمین!!! </title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://l.yimg.com/www.flickr.com/images/spaceball.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 493px; HEIGHT: 255px&quot; height=329 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm1.static.flickr.com/46/127898215_e53ab7722c.jpg?v=0&quot; width=334 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم چرا نوشته هایم چنگی به دل نمی زند!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز که با یکی از دوستانم صحبت می کردیم بحث کشید به وبلاگم و گفتم مدتیه افتادم به ابتذال نوشتاری...تعجب کرد ...گفتم نه، نگران نباش منظورم ذهن نوشته های روزمره س......دیگه از اون چالش ها و علامت سوال ها خبری نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که فکر می کنم میبینم به خاطر از دست دادن فرصت کاغذ قلم ایست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل ها متنهای وبلاگم رو از روی دفتر روزانه ام که قلم بهشون اجازه ی فکر بیشتر و انتخاب کلمه های به جاتر داده بود رو می نوشتم ...اما الان چند ماهیه دیگه به عللی تمام مراحل فکر و سوژه یابی و نوشتن رو تو همین صفحه میز کار بلاگفا انجام می دم و می نویسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونم اکثرا تو تایم بعد از ۱۲ شب و تو جایی به غیر از اتاق خودم ......کامپیوتر ما تو اتاق خواهرمه که کوچکیتر از منه...&quot;قابل توجه خواهر کوچیک های عزیز که مدام اعتراض می کنن که مورد ظلم بزرگترشون قرار می گیرن&quot; البته به این ربطی نداره که خودم خواستم اتاقم از ترافیک خوانواده ای و به قول خودمون ایاق آتدا قالماخ دان ،مصون باشه...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره من اصلا آدم نوستالژی زده...خب چکار کنم که صمیمیت خودکارو تو کلید های بی روح کی بورد پیدا نمی کنم و بوی کاغذو از صفحه مانیتور؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه این نوستالژی اخیرا با خوندن یه کتاب ارزشمند شدید تر هم شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب اونقد اسمش اغواکننده بود که بی خیال نبود وقت برا مطالعه  بشم و بگیرمش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بشنوید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدید؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکرش را بکنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک اسطوره ی داستان نویس زن ایرانی توی ذهنت باشد ...یک نویسنده  ی جذاب و قهاری مثل جلال آل احمد عشقت باشد  و هر جا نوشته ای از اینها ببینی ببلعی، آنوقت اوج ارتباط این دو دوست داشتنی ات را در یک کتاب جمع کرده باشند...حتی تصورش هم برایم جنون آور است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این میشود که در نزدیکی امتحانات پایان ترم و بحبوحه کنفرانس و گزارش کار آنهم از نوع من دقیقه نودی تازه با آن وسواسی که در گرفتن بهترین نمره و کامل ترین ارائه دارم...(الان میگویید رودل نکنی تو با این اوضاعت!!!)این کتاب را مثل دستبندی در خواب و بیداری و مهمانی و خیابان و راه و همه جا ...همه جا ،همراهت کنی...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵۰۰ صفحه کتاب مهمان لحظه ۴ روزت ...نه، لحظه به لحظه ی ۴ روزت شود و مدام بخوانی و لذت ببری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخوانی و بخوانی ... و همه اش بخوانی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای که چه لذتی دارد این نامه و نامه نگاری ...این ژانر پا نگرفته ی ادبیات که قبل از غوغا ، اس ام اس و تلفن و چت و میل جایش را می گیرند و خاموشش می کنند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این کتاب و نامه هایش آنقدر برایم تاثیر گذار بود که گاهی آرزو می کنم که کاش منهم شوهری داشتم و اینطور براش می نوشتم و راه شناختی مان نامه می بود...( اینو بشنوه والده مکرمه و از خوشحالی پر در بیاره که الهی شکر انگار مها آدم شده...بیچاره!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابدا فکر نکنید نامه ها پر از عشق و عاشقی و فدایت شوم هاست...البته خالی از اینها نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه در تمام نامه ها موج می زند هستی یک فرد است که در طول یک روز به جلوه می رسد و غفلتا در خواب شب از یاد می رود اگر ثبت نشود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم نامه شناختی فراتر از صحبت کردن و حتی بودن کنار هم ایجاد می کند...شناختی پیچیده لای کلمه ها و احساسات و عقاید صادقانه و صاف...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهرحال هیچی هم که نباشد ــ که اتفاقا خیلی هم هست و اصلا&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt; هست&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; پررنگ تر این نمیشود یافت ــ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این نظر که ثبت زمان است و پیروزی بشر بر آن ، قابل توجه است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشور درست همان کسی است که رویای من می خواهد آنرا محقق کند...کاش می دانستید چه اراده ای در این زن وجود دارد...کاش زنان ما ذره ای از زنیت دانشور را به ارث برده بودند...( البته شیفته به معنیه تمام و کمال هم در موردم صدق نمی کند...اما در کلیت خیلی قابل احترام است )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نمی شود زیاد توضیح داد...اگر مشتاقید بیابید و بخوانید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 474px; HEIGHT: 294px&quot; height=336 alt=&quot;عشق است و کاغذ و قلم خودنویس...چی بهتر از این؟!!&quot; hspace=0 src=&quot;http://farm2.static.flickr.com/1142/525774328_f56ba84b54.jpg?v=0&quot; width=474 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+۱. آقاجان بی خیال ذهن مشوش و درون آشفته...به خدا اتلاف وقت است چراکه انتها ندارد به هیچ وجه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+۲. به اجبار و اکراه هم که شده باید از وبگردی ها و کامنتری های خودم بکاهم ...ناسلامتی ۲۰ واحد درس تخصصی و بی صاحب انتظار مرا میکشد...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+۳. آدم حال به حال تر از من دیده بودید؟...خداییش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+۳.۱. راس میگی...آنارشیسم به معنی تمام و کمال!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی .ام بی ربط&quot;...بازم بار اول یادم رفت کپی بگیرم...ارسال رو که زدم...!!!مهم نیس...۳ نصفه شبه خیلی دیر نیس که...این بلاگفا باید بفهمه با کی طرفه...! منم که ماشالا به این حواسم...!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Dec 2007 23:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahay.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>بهم گفت پس کی؟...چه زمانی؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پتو رو بالا کشیدم و گفتم  نمی دونم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پتو رو کشید و تو چشام نگاه کرد داری خودتو گول می زنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصبی بلند شدم و تو جام نشستم تقریبا داد کشیدم که می تونی حرف نزنی و سوال نپرسی؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آروم بلند شد و رفت کنار پنجره...پرده رو کنار زد و به خیابون نگاه کرد.گفتم ببخشید اصلا نمی خواستم داد بکشم...حالم خیلی خوب نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی اینکه برگرده گفت تو حالت کی قراره خوب بشه؟...اصلا قراره خوب بشه؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرده رو ول کرد و به دیوار تکیه داد...دستاشو تو جیب شلوار زرشکی ایش برد و نگام کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم تو الان چی فکر می کنی...؟فکر می کنی من چم شده؟...فکر می کنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومد و دستشو گذاشت رو دهنم و بعد آروم گفت هیسسسس!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هیچی فکر نمی کنم...تو همون مهای منی...همون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشام خیس شده بودن...گفتم تو مامان خوبی نیستی...بلد نیستی مثل مامان ها باشی...دعوام کنی ...نصیحتم کنی ...راه جلو پام بذاری...تو مثل سایه...مثل یه دوست ...من اینو نمی خوام برام مامان باش...مثل مامان های بقیه بچه ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خندید...&quot;شاید راس میگی خب الان میگی چکار کنم؟...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خم شو و بغلم کن و بهم بگو نگران نباشم و بگو درکت می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماما ...؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ـ بهم قول دادی...فقط همین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماما نرو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اتاقمو که بسته بود کمی باز کرد و گفت ...تو اگه مها باشی...اگه مها باشی خودت می تونی حلش کنی...دیگه لوس نشو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت لوس نشدم...نذاشتن که لوس بشم ...و این تنها حسیه که هیچ وقت نفهمیدم یعنی چی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کردم زمان پایان این دلتنگی رو هیچ کسی قرار نیست بهم بگه...نه ماما و نه هیچ کس دیگه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسه خاطرات...این هجوم سنگین ...این لغت تعهد که تا حالا اینهمه حالم ازش بهم نخورده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینم  اینجا چاردیواری اختیاری نیس مگه؟...اینجا رو مگه باز نکردم که رها بشم از همه ی تقیدات و انتظارات همیشگی...؟ من مجبورم اینجا بگم دقیقا چی به چی؟...از ریز فکرم ...اعتقادم ...زندگی ام ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه ...من مجبور نیستم...تو هم منو با این وبلاگ نشناس...اینا برشهایی واقعی یا حتی ذهنیه من از زندگیه ... اینا من نیستن...همه ی من نیستن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته شدم از مبهم گویی...فعلا کلمه ها آزادید...کافیه حبس شما....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 11:38:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahay&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>mahay</dc:creator>
<guid>http://mahay.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
