تبليغاتX
روز دلتنگی...
بالاخره باید پایین رفت!
          

 

خم شد و پایین را نگاه کرد.حساب کرد تا آن پایین چند ثانیه طول می کشد؟...۱۰ ثانیه؟ یا کمتر؟...شاید هم بیشتر...

بعد برگشت و راه پله را نگاه کرد ...چند تا پله آمده بود بالا؟...

چند سالش بود؟ ای بابا پس آسانسور برای چیست؟ چند بار خندیده بود؟ چند بار گریسته بود؟ تازه آهنگ هم دارد! آسمان شب را نگاه کرد. چند تا ستاره میدرخشید؟ چند بار گفته بود لعنت به زندگی؟ گاهی برای تفریح هم میشود زنگ اضطراری اش را زد...! چند بار گفته بود خوشبخت ترین آدم روی زمین ام؟!! چند بار فردا صبح را بی انتظار مانده بود؟ فکرش را کرد که چه لذتی دارد تو چشم های نگران همسایه نگاه کردن که آخ ببخشید دستم به زنگ اضطراری خورد! چند دفعه صبح که بیدار شده بود موجی از غم و سنگینی خفه اش کرده بود که باز هم .....باز هم ...باز...هم!

خم شد و پایین را نگاه کرد.

بله...۱۰ ثانیه...و بعد فکر کرد  اولین کسی که برای آخرین بار دوست دارد نگاهش کند که باشد؟و بی شک گفت او...او و تمام او هایی که مدام و بی انصاف سه حرف را تکرار کرده بودند.

فکر کرد کاش آن لحظه فقط آنی زنده می ماند و به چشمهایش خیره میشد که همین را می خواستی؟!!

تصمیم اش را گرفت.زندگی خیلی غم انگیز بود.خیلی....و آماده شد و چشمانش را بست.و بعد...۱،۲،۳،۵،۶،۷،۸،۹،...

سرفه ای کرد و ادامه داد...۱۰،۱۱،۱۲....تمام پله ها را که بالا آمده بود یکی یکی پایین آمد.عجب راه پله طولانی...

۲۳۲ صفحه درس نخوانده، ظرف های نشسته شام، و بازنویسی صورت جلسه های هفته پیش برای صبح.

جانش که از آن بالا خودش را پایین انداخته بود ۱۰ ثانیه هم طول نکشید که پایین برسددرست ۸ ثانیه و ۰.۲ اش!

ولی جسم هنوز ۵/۱ پله ها را هم، پایین نیامده بود.

***

پ.ن: این نوشته صرفا یک داستانک می باشد و فاقد هر گونه ارزش دیگریست.گفته باشم!


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:29 توسط مها |
بیدار شو آرزو...
چراغها را خاموش کردند و شروع شد...وحشتناک ترین صدایی که در تمام عمرم شنیده بودم.به وضوح حسش میکردم.

لحظه ای آنقدر برایم حقیقی جلوه کرد که برگشتم و دیوار سینما را نگاه کردم ببینم فرونریزد...و آنگاه ترس از زلزله را وجدان کردم.

و بعد که زلزله تمام شد خود را تا آن لحظه ای که اجبارا بیرون رفتم زیر آوار حس میکردم.

فیلم عجیبی بود.عجیب...عالی...سنگین از نظر حسی و...!

بیدار شو آرزو کار کیانوش عیاری با بازی بهناز جعفری و مهران رجبی که ۸ ،۹ روز بعد از زلزله بم کار ساختش شروع شده بود. صحنه ها واقعی بود و همین بر تاثیر گذاری فیلم می افزود.فیلمی که کارگردان تیزبین و آماده اش را بیشتر از پیش برایم عزیز کرد.هرچند ته مانده اعصابی که برایم مانده بود را به یغما برد اما فیلم ارزشش را داشت...

از همان لحظه ای که دختر فیلم خود را از زیر آوار بیرون کشید و فیلم در تاریکی و رعب و هراس آغاز شد...در تمام آن صحنه هایی که مرد فیلم برای یافتن دخترکش از زیر آوار مستاصل از مادر زیر آوارش که تنها کور صدایی بیرون می داد جای دخترکش را می پرسید...تمام آن صحنه هایی که کودکان در کنار پای اجساد بیرون مانده از آوار ناله مادر پدر سر میدادند...در تمام این صحنه ها انگار کسی روحم را مدام گره بزند...و این حس تنها برای من نبود.

سایه  که کنارم نشسته بود آنقدر در صندلی فرو رفته بود که گفتم الان است بیفتد روی زمین و دیگر حجم فیلم آنقدر اذیتش کرد که تمام شدنش را تاب نیاورد و خاموش خداحافظی کرد و رفت.سحر هم که از اصوات خدا و وای و حرکت دستانش می فهمیدم انگار دارد با فیلم و با زلزله مبارزه می کند.از پشت سر هم که صدای آه و گریه و یا حسین به هوا بود...

اواسط فیلم که مجبور شدم سری به بیرون بزنم و وقتی از سالن بیرون آمدم متوجه تپش قلبم شدم و اینکه چقدر از داخل دارم میلرزم.

وای که چقدر بی خبر از وحشت زلزله بودیم ...چقدر از دردی که بم را فرا گرفته بود دور...

دور دور دور...

ما فکر می کنیم که درک میکنیم.فقط فکر می کنیم.

و معلم به بچه ها گفت همه چیز را از ذهنتان پاک کنید و دوباره آغاز کنید و تخته پاک کن را بر تخته سیاه ترک خورده کشید و زندگی ...لابد شروع شد!!! چاره ی دیگری نبود!


پ.ن-۱ : فیلم اکران عمومی نداشته.ما هم در جلسه" آیینه های روبرو "که توسط حوزه هنری استان برگزار شد با حضور کارگردان فیلم ،کیانوش عیاری و بازیگرش، مهران رجبی ، آنرا تماشا کردیم و به واقع اگر شوخی ها و بذله گویی های مهران رجبی نمی بود سخت میشد از آن حس و حال سنگین درآمد.

پیدا کردید فیلم را از دست ندهید.فضای جدیدی را در درونتان باز خواهد کرد.قول میدهم.

پ.ن-۲ : مرا در نگاهانه بخوانید با موضوع پیوند اعضا.قسمت جامعه ، دومین مقاله.

+ خب دیگه.هرکاری دلیلی داره.ولی شما نپرسید.لطفا...

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:4 توسط مها |
نبودنت
دونه دونه شمع ها رو تو برف روی زمین فرو می کردن و زیر لب چیزایی می گفتن که واسه خودشون بود.

چن سال گذشته از نذر من و تو؟...

هرسال شب تاسوعا جلو مسجد طوبی وایسیم و باهم شمع روشن کنیم.هیچ وقت تو اون لحظه به چشات نگاه نکردم.چون می دونستم مثل چشای خودم خیسه.

چی بود تو اون شمع های کوچیک و معمولی...تو اون سوختن های آروم و بی صدا...تو اون نذر های ناگفته...؟

ما از اون محل اسباب کشی کردیم ...تو از این شهر...

چن تا کوچه بین من و تو فاصله بود؟...

چند کیلومتر بین من و تو فاصله هس؟...

 

که چی؟

خاله مریم ات داشت منو با خودش می برد خونه ظریفه...اون خونه کاه گلی ته اون کوچه ی تنگ.آش نذری ظریفه هم دلتنگم میکرد که نبودی تو...

نرفتم.

 

امسال شمع روشن نکردم.با اینکه حرفای تو دلم بیشتر از همیشه بود...خیلی بیشتر.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:28 توسط مها |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا