در این بزم سیاه شهر...با این آوای یا حسین(ع) و یا اباالفضل(ع)...در این سیمای هر چند آمیخته با تخیلات و اوهامات...گم شدن را دوست دارم.
اینکه فراموش کنم مها هستم ۲۲ ساله از تبریز...تبدیل شوم به هیچ کس لازمان از ناکجاباد...
و دل بسپرم به آوایی که گویی بی تغییر با هوای زمین آمیخته و قصد جدایی ندارد...من هم به تاریخ بپیوندم و در آن شب غریب میان رفتن و ماندن...راهم را بیابم.
اما صدا واضح تر از آنست که ۱۵ قرن از آن بگذرد...انگار کسی بر آن آوا تازه خوانی کرده و آن اصوات مقدس را بر گوش باز بسته ما مکرر زمزمه کرده است...
هل من ناصر ینصرنی...هل؟....
آیا کسی هست یاری کند مرا؟...آیا...؟
ینصرنی؟....آی ی ناصران مدعی ام...
آنانکه نامه نوشتید و مهر کردید پایش را...اینک به غریبی می خوانم شما را...من...نماینده خدا بر زمین...کسی هست به یاری من بشتابد؟...
و ...
باور نکردنیست...کسی نیست...اجابت کننده ای پاسخ نمی دهد...نه حرف ۱۵ قرن پیش نیست...
اینجا در این زمان...در این مکان...اینجا که من همان مهای ۲۲ ساله از تبریزم...اینجا کسی به انتظار پاسخ بی قراری می کند و اگر آن زمان لاقل ۷۲ نفر بودند تا پاسخ دهند دعوت حجت خدا را...اینجا کسی نیست که تا ۳۱۳ را تکمیل کند ...
آه که چه خرده میگیریم بر اهل کوفه...
ما که در نان داغ و آب یخ و نرمی رخت خوابمان...در هجوم رنگهای مه گرفته ی دنیایمان...در این بر عبث پاییدن خواسته ها و داشته هایمان غرق بودیم و خود را به تغافل، اسیر زندگی کرده بودیم...هه...
گویی حتی در این زمان که نوای کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا از در و دیوار میریزد بازهم نمی شنویم.
گویی صدای همین سنج ها و طبل ها هم...های های گریه ها و نوحه ها هم درست مثل پرده ای بر سنگینی گوش گرانمان کشیده شده و ما را در عمقی فرو میبرد که هر لحظه دورتر و دورتر میشویم.
وای...اگر امشب همان شب است...من چه خواهم کرد...صبح فردای من آیا خواهد دمید؟...
و میان رفتن و ماندن باید انتخاب کرد...فرصت کم است.
.
.
.

چه انتظار عظیمی نشسته بر دل ما...
این الطالب بدم المقتول بکربلا...
نا نوشته ها...
روزی که سرنوشت زمین را نوشته اند لرزیده اند ، نام تــو را نوشته اند
وقتی به فصل عطر وجودت رسیده اند هر هشت باب باغ خدا را نوشته اند
در شرح چشمهای تو با خون ارغوان خورشید را مسافر دریا نوشته اند
در سطـر های آن مصــحف غریــب با نقطه چین سرخ معما نوشته اند
از رعشه های پنجه ی آن کاتبان نور احساس می کنم که چه ها ...نانوشته اند

یا قتیل العبرات...
آنچه در این دل موج می زند سیاهی است...شرمنده ام ! به سیاه غمت مبدل نما...
+ لحظه های دل شکستگی منو هم دعا کنید...خیلی محتاجم...خیلی.
می پرسی حالا چطور ...حالا چطور نگاه می کنی؟...
عینک را که روی میز است به چشم می زنم و می گویم حالا رئال...از پشت این شیشه ها...تنها رئال...
می پرسی تفاوت...فرقی کرده دنیا؟
خنده ی کوتاهی می کنم و می گویم...اووووف ف سوال های مسخره نپرس...تفاوت؟...کدام تفاوت؟...همه چیز مثل همیشه است همه چیز...مگر دنیا چه خبر است مه آلود مثل همیشه
سر در گمی میان دیدن و ندیدن...همین!
می پرسی پس بودن یا نبودن آن خاطره ها...آنها کجای ذهنت را اشغال کردند؟
سر را تکیه می دهم به پنجره ی بخار گرفته، از نفس هایم تر می کند و آن سویش لحظه ای آشکار و لحظه ی بعد دوباره محو...
زیر چشمی نگاهت می کنم و می خندم و نفس عمیقی می کشم.
ـ خب؟!!...نکنه بازهم منتظر پاسخی...؟ خب باشه جواب می دم اونجوری نگام نکن دلم می ریزه...
گاهی فک می کنم تمام خاطره هامو باید به هم ببافم و بعد ازشون یه طناب محکم و کلفت و بلند درست کنم بعدش برم و تنومند ترین درخت ذهنمو پیدا کنم و ازاون طناب یه تاب ببندم.بعد بالش صورتی که موقع هجوم خاطره ها سرمو بردم توش و پره اشکای شور خشک شده مه ، بذارم زیرم و اونوقت تاب بخورم...
اووووو...برم و بیام... برم و بیام....
خب ببین آدم دلش یه جوری میشه وقتایی که شتاب اومدن و رفتن زیاد میشه...انگار که بخواد بریزه...من عاشق اون ریختن دلمم...هرچند می ترسم و ریز، یه آخ هم می گم...
_ هیییی...معلومه چی میگی؟...
_ اوه صدا نکن ...دارم تاب می خورم تو اگه منو دوس داری، بیا هلم بده...اونقد که بتونم اون ور دنیا رو ببینم...اونقد که ته گردی زمینو پیدا کنم ...اونقد که ...
آاای ی...تو چرا چشات خیسه؟...
پا میشوم جلو چشمهایت پالتویم را می پوشم شالم را سر می کنم و می گویم :
خداحافظت عزیزم !
پاسخ های من به درد تو نمی خوره...تو منو نمی شنوی...چطور که هیچ وقت نشنیدی...هیچ وقت. البته تقصیر تو نیست یادم نمی یاد کسی منو شنیده باشه !!!
واااای بادکنکی...وایسا من یه بادکنک زرد می خوام !
آهاااای ی ی ...بادکنکیییییییی....

چند روزیست از ناهار و شام خبری نیست.همه اش دستپخت های شور و بی نمک خودم است.
پدر مثل همیشه خانه پیدایش نیست.کار و جلسه و ...!!! خانه هم که می رسد چون مادر را مشغول میبیند آرام دفتر کتاب هایش را باز می کند و می نویسد و می خواند و گاهی که حوصله اش سر می رود مثل بچه ها قهر می کند و می رود می خوابد...
خواهر هم مدام دارد روی وایت برد من ، معادلات دیفرانسیل حل می کند یا با آن کتاب برنامه نویسی اش ور می رود...
خانه شبیه قرائتخانه ها شده...
آرام و در سکوت...
و من که همیشه شیفته ی آرامش و سکوت ام گویی این سکوت چند روزه آزارم می دهد که مادر را مجبور به حرف زدن می کنم ، سر به سر خواهر می گذارم و دادش را به هوا بلند می کنم و با پدر دو بدو می کنم ...
اما گویی این سکوت شکست ناپذیرتر از این حرف هاست!
حالا بزرگترین دلخوشی ام همان چای ۱۱ شب است که حداقل همه گرمی چای را به گرمی چهار نفری بودنمان پیوند بدهیم و روز مره هامان را هر چند کوتاه و معمولی برای هم تعریف کنیم و آخ که چه لذتی دارد زیستن های ساده و گرم دوست داشتنی!
ما هنوز هم یک خانواده ایم گرچه در ساعتهای دور از هم! گرچه ...

+ روز خانواده ی شما هم گرامی...
***
درست بعد از آخرین پستم پسورد وبلاگم را عوض کردم.بعد هم طوری شد که تصمیم گرفتم وبلاگم را برای مدتی تعطیل کنم.آمدم تا پست خداحافظی را بنویسم و ...
رمز را که زدم باز نکرد...بلاگفا گفت اشتباه است! و من هزار بار که رمز را نوشتم همین یک جمله...اشتباه وارد کرده اید!
پسورد ایمیل خصوصی را هم یادم رفته بود.
هم امتحانات و هم دلایل دیگر باعث شد نت را تعطیل کنم تا به امروز عصر!
دلم برای اتاق وبلاگی ام تنگ شده بود...از اینکه کلیدش را گم کرده ام...پشت میز نشستم و خوب فکر کردم.روزهای قشنگی را پشت سر گذاشته بودم.عید غدیر امسال بهترین و پربارترین غدیری بود که داشتم.
بلاگفا را باز کردم و زیر لب با امیر مومنان،با مرد تنها، با علی (ع) زمزمه کردم و خواستم.بعد پسورد را نوشتم و ورود!
باز شد !
به همین راحتی...تمام اشتباه من در فونت فارسی و انگلیسی بود!
و اینبار ذکر یا علی ، تمام آنچه در این مدت فراموش کرده بودم ، یادم آورد.و این چنین تقدیر ننوشتن من به سرانجام نرسید ...
و من تصمیم گرفتم بازهم بنویسم ، هرچند متفاوت از قبل...و این بار آغاز با علی (ع) بود.
***
بگذار در سالگرد غدیرت ، من هم با تو بیعت تازه کنم.
بگذار دست تولی بدهم ... اما خودت دعا کن از آنهایی نباشم که فقط در عرض ۷۰ روز به فراموشی سپردند تمام آنچه دیده بودند و شنیده بودند و تو را با تنهایی همیشگی ات بازهم تنها گذاشتند آنهم برای ۲۵ سال...
میدانم دیر آمده ام...
اما در غدیر آمده ام!...
آمده ام...
او علی بود... و ما چرا نفهمیدیم؟!!
و او علی است... و ما چرا نمی فهمیم؟!!
+ سلام!

