تبليغاتX
روز دلتنگی...
به بهانه سالگرد وفات استاد شهریار...هر چند کمی گذشته!
نمی دونم! شاید چون چشم که باز کردم، تو مهد کودک بودم یا شایدم چون کتاب فراوانترین و در دسترس ترین اسباب بازی ام بوده یا لحظه های کودکی من با کارتون های فارسی زبان عجین شده ، فارسی حرف زدم و فارسی فکر کردم و فارسی نوشتم.

ملامت نمی کنم مادر پدرم رو که چرا جمله های آذری من با کلمه های فارسی درست می شد...اما خلاصه این که من بلد نبودم آذری حرف بزنم...

تا سال های سال از این زبان مادری بدم می اومد و ازش دوری می کردم...شاید این فاصله می بود تا من با شهریار آشنا نمی شدم.

 پیش دانشگاهی و شب بیداری و هر کاری انجام دادن به جز درس خوندن...به عادت غریب اون وقت که  شب هنگام که می شد من به جستجوی اونچه که روز پیداش نمی کردم قفسه های کتاب پدر و کمد های پر کاغذ  رو همین طوری وارسی می کردم، اون شب شاید حکمتی بود که بعد از ۶ ، ۷ سال متوجه اون کاست ها شدم.کاست هایی که همیشه جلوی چشمم بودن اما تا حالا بهشون توجه نکرده بودم.

رو جلد کاست ها تصویر شهریار بود...باعث خجالته ولی اون زمان از شهریار هم تصویر جالبی تو ذهن نداشتم.همیشه ازش یه تصور خشک و حوصله سر بر تو ذهنم بود.شاید اون هم از نفهمیدن آذری سرچشمه می گرفت.بهرحال...کاست رو گذاشتم تو واکمن و play رو زدم...شهریار با صدای خودش شعر هاش رو می خوند...داستان زندگیشو تعریف می کرد..از کودکیش از جوونیش...از درد و رنج هاش از عشقش می گفت...گاهی می خندید و گاهی گریه و من ...

چند شب کارم همین بود، گوش دادن به اون ۴ کاست و غرق شدن تو اونا...بارها و بار ها گوش می دادم و شیفته ی کسی می شدم که تا اون زمان حتی حاضر به خوندن یکی از شعر هاش نبودم...چقدر با گریه های شهریار گریه کردم و چقدر وقتی از درد هاش می گفت باهاش بغض کردم...

شهریار منو با خودش به دنیایی برد که فرسنگها ازش فاصله داشتم....با اینکه کنارم بود و هر روز در ارتباط با من...

شب بود. دیر کرده بودم. می دونستم لحظه ای تاخیر بیشتر  نگرانی و نصایح مامان رو در پیش خواهد داشت.اون جایی هم که بودم یه جای پرت و خفنی بود.با اینکه به خونمون نزدیک بود اما ترکیب اون قسمت انگار که از شهر جدا افتاده باشه...همه جا تاریک بود نمیشد تشخیص داد اون دو تا چراغی که داره بهت نزدیک میشه چراغ چه ماشینیه...چاره ای نبود...دست تکون دادم و ماشین توقف کرد.یه پیکان زرد یا کرم رنگ بود.الا خود راننده یه نفر هم جلو نشسته بود .ماما می گه تو رو فقط خدا نگه داشته...

 جدا می ترسیدم. اما خیلی دیر بود...یا خدایی گفتم و سوار شدم.و بعد زمزمه صدایی تمام ترس و شک و تردیدم رو از بین برد...همون کاست ها بودن که داشتن پخش می شدن ...همون کاست هایی که چند شب بود دنیای منو به خودشون مشغول کرده بودن...پسر جوان راننده داشت داستان شعر علی ای همای رحمت شهریار رو برای مسافر جلویی تعریف می کرد...کسی متوجه نشد اون دختر توی پیکان زرد چطور دلش لرزید و اشک هاش با چه ذوقی بیرون ریخت... خندیدم و با خودم گفتم شهریار  متوجه من شده...حاضر بودم تا آخر دنیا رو با این  پیکان زرد رنگ  بروم...حتی به تاریک ترین جاها...

همه جای دلم  روشن بود...شهریار داشت شعر می خواند...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:14 توسط مها |
بهترین ماه خدا
شجریان  ربنا ها رو می خونه... مادر جون از بابا می خواد دعای افطار رو بخونه که اونم باهاش تکرار کنه...مامان هنوز هم داره بدو بدو می کنه و هر لحظه یه چیزی تو سفره می ذاره.من و اتی( خواهر کوچیکه) که دو طرف مادر جون نشستیم زل زدیم به لیوان آبی که گذاشتیم روبرومون.ماما تهدید می کنه که اول آب نخوریم و بعد در مورد اینکه چه مضراتی برا معده داره حرف می زنه و توضیح میده و میگه با خرما افطار کنید میگیم چشم ...قرار نیس سریالی پخش شه...مشق های مدرسه بعد افطار انتظارمونو می کشن. مادر جون داره زیر لب دعا می کنه...برا عمه...برا خاله زری...برا زن همسایه که شوهرش خیلی وقته فوت شده... مادر جون دعا می کنه...مامان بدو بدو و من و اتی خیره به لیوان های آب...خونه یه رنگ دیگه شده...بوی دعا و غذا بهم پیچیده و داره جسم و جانو با هم میبره...ماه رمضون قشنگ ترین ماه خدا بوده و هس...

***

امسال با اکثریت آرا تصمیم گرفتیم همه ی فامیل رو برا افطاری، خونه دعوت کنیم.هم به خاطر ثوابش ،هم به خاطر شکرانه ی سلامتی مامان ...هم به خاطر عشق مهمونیه بابا و هم ...

می دونید دارم به چی فکر می کنم...؟!! به اینکه داریم برا سالهای بعدمون نوستالژی می سازیم.بچه که بودم بزرگترین عشق ماه رمضون مهمونیای زیادش بود. خیلی اهل غذا خوردن نبودم.من و اتی از اولشم با مرغ و گوشت و ...این طور چیزا که غذاهای اغلب همه مهمونیا بود مشکل داشتیم.اتی الانم که الانه بازم مشکل داره و تا خیلی مجبور نشه لب به مرغ و بعضی غذا ها نمی زنه.من اما مشکلم حل شده و  تقریبن در خدمت همه جور غذایی هستم....(گفتم ینی اینکه خواستین دعوتم کنین راحت باشین)

ولی مهمونی و بازی بعدش با بچه ها لذتی بود که با هیچی نمیشد عوضش کرد.یادش بخیر سر بازی هامون چه داد و قالی راه مینداختیم اون وقتا....

حالا حجم اون مهمونیا خوابیده...هر کی تو خانواده خودش اون قدر به بسط و گسترش رسیده که خبری از مهمونیای فامیلی نیس. اونایی هم که هنوز مهمونی میدن همش تو رستورانه...غذاخوری و ...من بدم میاد.اصلن مهمونیه ماه رمضون به همون سفره ی زمین و ربنای شجریان و زرشک پلو  های خونگیه...به کتلت ها و سالاد اولویه هاش...نه به رولت کالباس و بیف قارچ و موس شکلاتی  ...تو غذا خوری ها گرمیه خونه ها نیس...بگو بخند های سر سفره سانسور میشه...  خاطره گویی های عموجان و کل کل هاش با عمه تعطیل شده...همه مودبانه و آروم می خورن و تشکر می کنن و می رن.دیگه هیچ شب نشینی و زولبیا و بامیه خوری معنی نداره...

حالا ما تصمیم گرفتیم این مد رستوارنی رو بشکنیم و مثل قدیما عمل کنیم.واسه همینه دارم می گم داریم نوستالژی می سازیم.

ولی خداییش یاد کارهاش که می افتم چارستون بدنم به لرزه می افته...باشه بهر حال ایجاد نوستالژی هزینه کردن می خواد...

***

موذن زاده با صدای گرم و آسمونیش اذان رو می گه...من و اتی لیوان های آبو بر می داریم و سر می کشیم.هیچی به اندازه ی آب خوشمزه نیس تو دنیا...حالا ماما داره چپ چپ نگامون می کنه...مادر جون می خنده و هر دومونو می بوسه.صدای خنده هامونو فرشته ها تا اون بالا ها می برن ...رمضون بهترین ماه خدا بوده و هس.


+ سر سفره های افطار التماس دعا...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 17:7 توسط مها |
حکایت آلوچه
وقتی خیلی وقته ننوشتی برات خیلی سخته دوباره قلم به دست بگیری ...مثل خوردن آلوچه،اول سختت میاد بخوری ولی یکی که بخوری دیگه نمی تونی نخوری...نوشتنم اینطوریه...تا اولین سطر نوشته شه انگار این کلمه هایی که به صف کشیدن تو ذهنت همونایی نیستن که چن وقته مثل صابون خیس لیز می خوردن و فرار می کردن...

حالا من بعد یه مدتی اومدم بنویسم.کارای تابستونم رو  تموم کردم، مسافرت هامو هم رفتم، انتخاب واحد هم کردم و حالا منتظرم...منتظر شروع ترم جدید...منتظر شروع کارای پاییزم... منتظر مهمونیه خدا و فامیلا...

نمی دونم این بار مسافرت شمال یه طور دیگه ای بود...همش نوشتاری لحظه هام می گذشت! می دونید چی میگم...انگار تو همون لحظه ای که چیزی رو می بینی یا حسش میکنی، بخوای بنویسی...تو تمام طول سفرم انگار اونو  برای مخاطبی که نمی دونم کی بود داشتم نوشتاری تعریف می کردم...همه ی موضوع ها انگار یه سوژه ی جدید باشن برا نوشتن...نمی دونم چرا این طوری بود اصلن هم دست خودم نبود ... خوب هم نبود...چون اون راحتی و روونی و بی خیالی رو ازت می گرفت.انگار توی یک لحظه به همه ی جزئیات دقت کنی و حفظشون کنی که موقع نوشتن یادت نره...اونم نوشتنی که نمی دونم اصلن چرا باید می نوشتم...؟!!! حس بود دیگه...

تو این مدت فکرا و نتیجه های متفاوتی رو بدست آوردم...اینکه بعضی افکار من حد وسطن...و هر طور که شده باید این حد وسط رو از بین ببرم میلشون بدم یا اونور خط یا اینور خط ...باید تکلیفشونو مشخص کنم شاید همین افکار حد وسطه که زندگی منو پر از تناقض کرده. دیگه اینکه مدام با بابا کنتاکت دارم...می دونید به طرز وحشتناکی شبیه هم هستیم...هر دومون یه جورایی از اعمال نظر خوشمون میاد...می خواییم که مدیریت دست خودمون باشه...تا حدی عصبی و زود جوشیم و اینه که وقتی قراره با هم کاری بکنیم بینمون کنتاکت پیش میاد...خب بابا بزرگتره و نظراتش به من می چربه و من با نارضایتی کنار می کشم و عوضش کلی حرص می خورم...مامان هم که قربونش برم نمی دونم طرف کیه...بهرحال معلومه که بیشتر طرف باباس... بعضی وقتا به رابطه این دو تا هم حسودیم میشه مامانو و بابا رو میگم ...بس که هوای همو دارن ...

میبینید این پستم یه سری کلیات و فکره...سوژه خاصی نداره...مثل زندگی الانم...که داره تو آرامش و روونی سپری میشه...دیشب داشتم به مامان شکایت می کردم که آره چه همه چی آرومه...گفت نترس دانشگاهت که شروع بشه دوباره همه چی مثل همیشه میشه...خندیدم و گفتم بیچاره مامانی دیگه تو هم عادت کردی به این زندگی من...ولی این بار من استعفا دادم از انجمن علمی دانشگاهمون و  در سرنا ــ گروه کاریکاتور و طنزم ــ رو هم تخته کردم.ماما گفت قول می دم همه اینا وعده سر خرمنه...مطمئن باش بازم کارتو می کنی! و منم مطمئنم که دیگه نمی کنم و این در حالیه که دارم با خودم فکر می کنم خب اگه اون کارارو نکنم پس چی کار کنم؟ باید دنبال یه کاری بیرون باشم وگرنه پیش گویی ماما درست از آب در میاد...!

محمد منو به یه بازی دعوت کرده...خیلی اهل این بازی ها نیستم ولی خب هم واسه محمد که خاطر عزیزشو می خوام و هم اینکه فعلن بیکارم بازی رو قبول می کنم.بازی رو بعد +  ببینید.

 

+ از این طور آپ ها خوشم نمی یاد...چون حرف خاصی رو آخر تحویل نمی ده...ولی خب باید این وقفه رو میشکستم...معذرت اگه با یه انتظار خاصی اومدید و دیدید که به...اینم دیگه اون مهای قدیم نیس...اینجوریاس دیگه...ولی اینطوری نمی مونه..نمی ذارم که بمونه.


حالا بازی...

اتفاق های مهم زندگی ام که باید بهش اشاره بشه:

خب اتفاق مهم تو زندگیم خیلی زیاد داشتم...نه اینکه فکر کنین مثلن یه اتفاق آنچنانی نه...مثلن ممکنه بگم یه فیلم رو دیدم که برا زندگیم خیلی تاثیر گذار بوده و....ولی خب خوب که فکر می کنم میبینم شرکت توی نمایشگاه تخصصی زیست شناسیه دانشگاهمون تو کادر اصلی و با عنوان طراح سالن و بعد آشنا شدن با دوستایی که الان که الانه اگه سرپا وایسادم اگه تو خیلی از موقعیت های پیچ دار زندگیم خودمو نباختم به خاطر بودنشون، دلگرمی حضورشون بوده...آره بدست آوردن اون دوستا واقعن اتفاق مهمی تو زندگی من بوده...دوستایی که ار ته دل بهوشون افتخار می کنم....

 

اتفاقی که نباید بهش اشاره بشه :

چیه؟!! خب اتفاقی که نباید بهش اشاره بشه، نباید اشاره بشه دیگه....والا....

خلاصه ای از اخلاقه مثبتم که باید بهش اشاره بشه:

ووووو....چه سوالی....محمد آخه این چه بازیه منو دعوت کردی فدات شم....اخلاق مثبتم؟!! چه بدونم... والا الان اخلاق های مثبت آدم همش یه نقطه ضعفه تو این دور و زمونه...بگم مهربونم...خوشبینم...صادقم...نه ولش کنید...سوال بوی حماقت میده!

با در نظر گرفتن قیافه ام کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی در نقش خودم

انتخاب می کنم؟

سحر دولتشاهی...نه از لحاظ قیافه ها فکر نکنم شبیه هم باشیم ولی نمی دونم چرا همش احساس می کنم دریچه نگاه و درونی مون شبیه همه....بازم میگم همش یه احساسه...وگرنه منم همش اونو تو بازی ها و  نقشاش دیدم.همین.

من کسی رو به بازی دعوت نمی کنم...اشکالی داره؟!!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:45 توسط مها |
انتظار
آیا هست کسی که مرا یاری کند...؟

هل من ناصر ینصرنی؟....هست....؟!!! می شنوی؟

عجب رابطه غریبی داره ۷۲ نفر با ۳۱۳ نفر....عجب !

تولده پدره...(دوس دارم اینجوری  صداش کنم...امام زمانو میگم) همه دارن میخندن شادن همه جا پره گل و شیرینیه...خوبه ولی من...

یه سوال، نه از شما، از خودم ! چه کار کردم براش؟

چه کار که زودتر بیاد؟....شرمندم....خیلی شرمندم!

گفتم که رابطه غریبی داره ۷۲ و ۳۱۳....کاش میشد  گفت...اما هیچ کلمه ای به شایستگی اون نیست...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:40 توسط مها
دروازه بانیه شوتهای سهمگین یا" گل کوچیکو بچسب حالشو ببر!"
قرار شد من تو گل کوچیک، دروازه بان باشم.عصر بازم رفته بودیم باغ با اهالی آپارتمان.اینبار همه هم سن بودیم و نظر پسرا بر دخترا چربید و قرار شد بر فوتبال.جلو دروازه ایستادم و منتظر شوتهایی که مثل آب خوردن ردشون کنم.موبایل تو جیبم بود.لرزید و فهمیدم اس ام اس اومده.بازم کردم و متنشو خوندم....اول نفهمیدم چیه ترسیدم...بعد گفتم از اینایی که آخر اس ام اس ضایع بازیه...بعد دیدم نه...جدیه!...خیلی...

و بعد ول شدم رو میله دروازه...انگار یه لگن آب سرد رو یهو ریخته باشن رو سرم...کلمه های اس ام اس مدام تو ذهنم می چرخید و می چرخید.رنگم پریده بود لابد، که بچه ها نگران نگام کردن ...اشاره کردم که هیچی نیس...ولی...اینم متن اون اس ام اس

"...آخه تو تا کی می خوای به زندگیت گند بزنی؟ چرا نمی خوای مثل آدمای دیگه زندگی بدون آشوب داشته باشی؟ "

هه...کامنت پست قبلی ام رو خونده بود. بیرون شهر بودیم.به زور آنتن می داد...نفهمیدم چطور جواب اس ام اسو نوشتم و سندش کردم.می دونید مثل یه آدم که برق کم ولت بگیرتش حال به حال شدم...مثل اینکه ذهنم هنک کرده باشه ...نه...ریستارت نمیشد...داشتم با خودم کلنجار می رفتم...داشتم تحلیل می کردم...داشتم خوشبینانه قضاوت می کردم...جواب نمی داد.گفتم بیا...همه ازت خسته شدن...اینم از(...)خوندی که چی نوشته بود...اونم از تو می خواد مثل بقیه باشی...داری به کدوم امید ادامه می دی؟من احوالاتم همین طوری هم قاراشمیش بود...به زور داشتم اتفاقی رو که دیشب برام افتاده بودو فراموش می کردم...به زور خودمو دلداری داده بودم...به زور اشکامو از همه قایم کرده بودم...همش به زور...واسه اینکه می گفتم...مهم نیس...اما از دوستام از اونایی که میشناسم از اونایی که دوسشون دارم و برام مهم ان یه انتظار دیگه ای داشتم.

آره از تو ...می دونم داری می خونی...خودم گفتم بیا بخون...تو که خودت مثل منی...آخه چرا اینارو بهم گفتی...

"آهای...کجایی؟ گل خوردیم..."خواهرم بود.گفتم چی؟....خندید..."اون موبایلو بذار کنار بفهمی چی...عزیز  گل خوردیم...چرا حواست نیس پس..."

چی کار می کردم؟هان؟فقط لرزیدم.تا آخر بازی انگار که یخ کرده باشم.از عمق وجودم لرزیدم.یه لحظه گفتم...ببین تو  کلّت فرو کن...آرمان و اهداف تو برا لا جرز دیوار خوبن...نظراتتو واسه کتابا و نوشته ها نگه دار...اینجا دنیاس...اینجا زندگی همین حل شدن قند تو چاییه...راحت، بی دغدغه، آسون!

می دونید تو بازی، سر همون بازی، فکرم خیلی جاهای دیگه هم رفت...انگار این اس ام اس یه تاییدیه ای باشه برا اون حرفا و سرزنش هایی که اواخر شنیده بودم.بابا بهم گفته بود فردا که شوهر کنی دو روزه پسِت میارن...با خودم گفتم آره...پسَم میارن...تا حالا همیشه گفته بودم لعنت به اون مردی که زندگی براش سفره شام  و خونه دسته گل باشه...گفته بودم لعنت به اون مردی که نفهمه فکرای زنشو...لعنت به اون که نفهمه وزن کتابای یه خونه خیلی مهم تر از آت آشغال های روی  میز و توی ویترین و تو گنجه س... جهنم اون مرد و اون زندگی...اما...اینبار به خودم و افکارم لعنت فرستادم.از ته دل هم لعنت فرستادم.آره...معلومه پسم میارن...مردی که بیاد یه روز دو روز سه روز ببینه زنش خونه نیس...کجاس پی بیگاری های صدمن یه غاز آرمان و اهدافیش...آره کتاب و هدف و جهان بینی های من ناهار شام نمیشه...جارو برقی و خونه داری نمیشه...زندگی بی تنش و آروم نمیشه...خانوم نمیشه...همینه......

ــ مهاااااااااااا...کجایی؟ گل دوم و سومم که خوردیم...بابا تو اونجا داری چیکار می کنی...هان؟!!

۳ تا گل...اس ام اس زدم: ببین من سر بازیه فوتبالم...و بعد اس ام اس تو ۳ تا گل خوردم...میای جبران کنی؟

و به خودم گفتم گندای زندگی من،همین جوری شروع میشه... یاد حرف نسیم افتادم که بهم گفته بود در لحظه زندگی کن...گفتم دختر الان فوتبال...بعدش کلی فرصت داری اس ام اس رو تحلیل کنیو اگه قراره غصه بخوری یا فکر کنی  یا هر چیز دیگه ای بعدش...داد زدم یکی بیاد جای من دوازه بایسته من می رم جلو...فرافکنی؟!! چه بدونم.بس بود...هر چی بود بسم بود.خیلی اس ام اس زد.منم جواباشو دادم.نوشت:به خدا دارم واسه خودت میگم.اینطوری داری خودتو اذیت می کنی...می دونستم که واقعن داره به خاطر خودم میگه...شک نداشتم.اما...اون اولی واقعن...د پاس بده ، بده...اینورم...اینجا ...بگیر ببینم ......نه من عوض بشو نیستم.الانم اگه اجازه بدن! خودم برا خودم تصمیم می گیرم  روزی ده بار به زندگی ام گند میزنم خسته میشم گریه می کنم دادمیکشم، دو بار عوضش لبخند می زنم و لذت میبرم.زندگی من اینه.همین!...چی؟ پاس بدم؟ بی خیال شو...خودم راحتتر می رم جلو، تو حواست باشه نیان سمت دروازه...!ببین...اینم...آها...گل...گگگگگگگگگگگگگگلللللللللللل!!!!

 

+از آقایون محترم تقاضا دارم از گذاشتن هر گونه کامنت که ما زندگی اینجوری نمی خواییم و ارزش های توی ذهن ما یه چیز دیگس....و همچین چیزایی خودداری کنن که اولن من ابدا باورم نمیشه و بعدم اصلن قضیه اون نیس.

+(...)عزیز ببخش که بی اجازت اس ام اس ات رو اینجا گذاشتم.بهر حال اون برا من سند کرده بودی و مال من بود و من در استفاده ازش آزاد بودم.

+ قرار نبود آپ کنم.تو کامنت هم گفته بودم که حسشو ندارم.بهرحال پیش اومد دیگه...اگه آپم خیلی ...همینه که هس.

+نمی خوایین بپرسین نتیجه بازی چی شد؟ ۶ بر ۴ بردیم.۵ تا گلشم خودم زدم.نمی زدم که شب خوابم نمی برد!

+گفتم که قاطی پاتیم.

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:54 توسط مها |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا